تبليغاتX
 !منو جو گرفته
!منو جو گرفته

بلند بلند می نویسم تا یواش یواش از یادم نره

 

- قرص خواب و قرص خواب و قرص خواب

باز هم شب است

پس کجاست آفتاب؟

 

مرد!

صبرت ار به طاقت آمده‌است

زین شب چراغ مرده‌ی ملول

هوش آفتابیت کجاست؟

گر به جستجوی سطرهای روشن سپیده‌ای

با چراغ چشم جغد

آسمان تیره را ورق مزن.

 

- قرص خواب و قرص خواب و قرص خواب

باز هم شب است

پس کجاست آفتاب؟

 

ریسمان باد را رها کن ای یقین!

چلچراغ خویش را به طاق دیو بادها منه

بنگر آن شهاب را که در هجوم وحشت نجوم

سنگ در چهل چراغ سبز کهکشان می‌نهد.

 

گوش کن!

کیست آن که زخمه می‌زند، در آن سوی جنون

بر سه تاری این چنین حزین

در شب دهن دریده‌ی دهل درای

گوش کن صدای کیست؟

اشک ‌های من بدل به شعر می‌شود

روی گونه‌ی ستاره‌ها

 

- قرص خواب و قرص خواب و قرص خواب

باز هم شب است

پس کجاست آفتاب؟

 

قرص خواب و آفتاب؟

در شبی چنین جذامی و سمج

وین زمانه‌ی زمهریری زمخت

نیست آفتابی، ار که هست

بی‌گمان،

در دل من و شماست.

 

- قرص خواب و قرص خواب و قرص خواب

باز هم شب است

پس کجاست آفتاب؟


*** شعر قرص خواب از استاد شفیعی کدکنی

*** کاش می شد ...

*** صبر، صبر، ص-ب-ر !!!

*** ...

نوشته شده در 90/11/06ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

آخیش ... راحت شدم. تموم شد.


*** من موندم کتابی رو که تو فصل امتحان دو سه روزه تموم می کنم چرا تو طول ترم نمی خونمش تا فصل امتحانا انقدر اذیت نشم؟!

*** امیدوارم خوش حالی الانم با قبول شدن تو همه درس هام همراه بشه.

*** به قول حاج آقا، خوبیه این دنیا به اینه که می گذره ...

*** پناه بر خدا از یوم الحسرة ...

نوشته شده در 90/10/30ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط جودیشرلی| |

تقریبا 12 روزی میشه سری به این دنیای مجازی جذاب نزده بودم. از بس که درگیر این امتحاناتم!


*** دلم برای دوستام تنگ شده بود. چقدر مطلب آپ کردن!

*** 4 تا از امتحانای خیلی سختم در پیشه. جون من برای ختم به خیر شدنشون دعا کنین.

*** به امید 29 دی، روز اتمام امتحانا...

نوشته شده در 90/10/13ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

یلدای امسالم با رادیو 7 گذشت...


*** خدا حافظ پاییز، ای ماه دل انگیز.

*** فصل امتحانا رسید!

*** ملتمس دعا برای شب های سخت امتحان.


نوشته شده در 90/09/30ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |



بادا بادا مبارک بادا

این چند وقته همش از خاطره های بد وتلخ امسال گفتم و نوشتم ولی امروز میخوام یکی از بهترین یا شاید هم بهترین و خوش­ترین خاطره امسالم رو تعریف کنم:

یکی بود یکی نبود. اونی که بود دوست جون ِمن بود و اونی که نبود من بودم. من یه دوست جونی دارم که واقعا جونمه یعنی جونم به جونش بسته س. متاسفانه یا خوشبختانه خودش هم اینجا رو میخونه و شاید فکر کنه چون من می دونم که اینجا رو میخونه اینجوری مینویسم. ولی خودش خوب میدونه که من اینجا از نوشتن اونچه که تو فکرم میگذره هیچ ابایی ندارم و هیچ سانسوری نمیکنم. تنها سانسور این پست هم اسم وبلاگ خودش و خانمشه که چون گفتم شاید خوششون نیاد یا براشون دردسر ایجاد بشه اسمشونو نمیبرم. البته اونایی که وبلاگ رو دنبال میکنن احتمالا میشناسنشون. به این خاطر ازشون به اسمهای دوست جون و خانم ِدوست جون نام میبرم. این دوست جون ما 10 سالی میشه افتخار آشنایی با ما رو داره . توی این ده سال هیچ وقت مثل این یکی دو ماه دلم براش تنگ نشد. هیچ وقت مثل این دو ماه دوسش نداشتم. حتی وقتی چند ماهی رفت خارج از کشور انقدر دلتنگش نشدم. همش هم به خاطر وضع روحی بد من و مشکلاتم تو این مدت بود . بهش نیاز داشتم و دلم زود زود براش تنگ میشد. ولی خب بیچاره انقدر خودش گرفتاری داشت که وقتی میدیدمش احساس میکردم داره از درون منفجر میشه و کافیه من حرف بزنم تا بترکه. این چند وقت خیلی بهم نیاز داشت خیلی. ولی من نتونستم کمکش کنم (بنا به دلایلی) این چند وقت همه خاطراتم باهاش یادم میومد و بی اختیار گریم میگرفت. می ترسیدم از دستش داده باشم. گفتم که حالم خوب نبود و فکر و خیال هم زیاد میکردم. ولی اشتباه میکردم. هنوز هم عزیزمه و خیلی خیلی خوشحالم که خانم ِدوست جون هم خانم خوبیه و بهم میان. واقعا بهم میان. بعد از یه مدت خیالم راحت شد که خانم ِدوست جون بهترین گزینه برای دوست جونه و دوست جون از این بهتر کسی رو نمی تونست پیدا کنه. دیروز مراسم عقدشون بود و شاید زیباترین روز سال 87. امیدوارم همیشه شاد و خوش باشن. مبارک باشه.

دوست جون: تو فقط از من جون بخواه. ناراحت می شدم که این چند وقت ناراحت ببینمت. ناراحت میشدم خسته می دیدمت. ناراحت شدم وقتی دیدم همه کارها رو خودت کردی. مطمئن باش مطمئن باش من مثل تو رفتار نمیکنم. من با تو اینجوری نمیکنم که تو کردی. اینو بهت همین جا که برام عزیزه، قول ِبچگانه خودم رو میدم و بهت میگم که اگه زدم زیر قولم، یه سیلی بهم بزن تا یادم بیفته. ولی مطمئن باش قول بچگانه من به قول مردانه تو می ارزه. البته من خودم خوب میدونم که وضع تو با من فرق داره و نباید یه سری انتظارات از تو داشت. ولی با این وضع از تو انتظار بیشتری داشتم. به هر حال گذشت. عروسیت یادت نره. راستی عروسیت می خوام با سارا بیاما. حواست باشه. بهش قول دادم خودش گفت منم میخوام بیام. منم که بدون اون جایی نمیرم!!! کارت دعوت یادت نره. عروسی هم نگیری من و سارا رو باید دعوت کنی. بابا من آرزو دارم..... اون شب که بغلت کردم و برای اولین بار از هیچ کس به خاطر اشکام خجالت نکشیدم، خیلی برات حرف داشتم خیلی. باید برات میگفتم داشتم می ترکیدم. تقصیر خودته که منو اینجوری عادت دادی. من خوشحالی هام و لذتهام  رو اول به تو و بعد به بقیه میگم و  ناراحتی و غم هام رو اول به تو و بعد به هیچ کس میگم. تقصیر خودته. بد عادتم کردی. ولی ببخش اون شب ناراحتت کردم. هم نتونستم حرفام رو بزنم هم تو رو ناراحت کردم. ببخش منو... . یادت باشه چه زندگی قرار بود بسازی. به هیچ چیزی راضی نشو و بهترین زندگی رو بساز و زیباترین رو. لذتشو ببر. فکر هیچ چیز رو هم نکن. خانمت همراهته و بهتر از هرکسی می تونه کمکت کنه و هوات رو داره.

خانم ِدوست جون: این دوست جون من نه که یه کم زیادی با من گشته یه کم احساساتی و حساس شده. هواشو داشته باش. اینجوری نگاش نکن. زیر دست خودم بزرگ شده. مثل خودم بچه­س. باید هواشو داشته باشی. بعضی از عادتهای بدش رو من نتونستم از سرش بندازم ببینم تو چیکار میکنی. نذار ناخنشو بخوره نذار دست تو دهنش کنه. خلاصه من دوست جون رو دست تو سپردما. مطمئن باش انقدر رویایی ساختمش که بهترین زندگی رو برات میسازه. خوشبخت میشین. مطمئن باش.

دوست جون و خانم ِدوست جون: راستی یادتون نره ها. منو هیچ وقت فراموش نکنین ها. از فراموش شدن بدم میاد. هر دوتون دعا یادتون نره. دعای شما دو نفر رو قبول دارم. آخرین جمله ای هم که میخوام بهتون بگم اینه:

شما فقط جون بخواین. جووووووووووونم فدای شما.

قصه ما به سر رسید.......مسافر به مقصد نرسید.....

.

.

پی. اس1: دو هفته ای میشه که دارم لحظه شماری میکنم تا مراسم شما به خوبی و خوشی بگذره. انقدر سخت گذشت این دو سه هفته که واقعا، واقعا احساس می کنم ماههاست که من منتظرم. خدا رو شکر. هم برای شما خوشحالم هم برای خودم...

پی. اس2: دوست جون من یه هفته ای بود حالم نسبتا خوب بود دیگه فکر نمیکردم که وقتی ببینمت احساس دلتنگی بکنم... ولی چهارشنبه که با هم رفتیم بیرون،خیلی خودم رو نگه داشتم. ترسیدم حالت خراب بشه. می خواستم یه حرفایی رو برات اینجا بنویسم ولی ترسیدم. ترسیدم خانمت یه وقت ناراحت بشه و فکرای دیگه ای بکنه. ولی مثل اینکه چاره ای ندارم و باید سعی کنم وقتی دیدمت بهت بگم. ترجیح میدادم همه حرفام رو اینجا بهت میگفتم ولی بعضی چیزا گفتنی نیست. یه سری حرفا رو فکر کنم نتونم هیچ وقت بزنم بهت. می ترسم از عکس العملت. دوست ندارم تو رو تو بازی خودم راه بدم. تو نمیتونی تحمل کنی. طاقتشو نداری. صبرت از من کمتره. نباید بعضی چیزا رو بفهمی. از خدا میخوام اقلا بهت یه صبر درست حسابی بده تا بتونی به حرفام گوش کنی و بذاری حرفام رو بزنم. خدایا صبر بده. به دوست جون صبر بده. به من صبر بده. صبر بده. صبر صبر صبر صبر...............خواهش میکنم.

پی. اس3: من کسی هستم که با نوشتن بهتر حرف میزنم.اگه شد یه سری حرفا رو  هم با خودت و هم با خانمت بعدا براتون می خوام بنویسم ولی قبلش باید اجازه شو ازتون بگیرم . راضی هستید؟ براتون مشکل پیش نمیاد؟ البته قبل از شما باید خودم رو راضی کنم که بتونم این حرفا رو بنویسم. ضمنا حرفای قشنگی نیست و ممکنه ناراحت کننده باشه. اصلا بذارین هر وقت خودم رو تونستم راضی کنم از شما هم رضایت میگیرم. فعلا بی خیال...

پی. اس4: اگه تو این پست چیزی گفتم که احیانا ناراحت شدین معذرت میخوام ولی من اینجا هر چی به ذهنم برسه مینویسم. دوست جون میدونی که همیشه اینجور موقع ها میگم به من هیچ ربطی نداره. خودم خوشم بیاد هیچ کس هم خوشش نیاد مهم نیست. اینو در مورد دوست جون میتونم بگم که اگه ناراحت شدی مهم نیست.من خوشحالم. تو هم خوشحال باش. ولی در مورد خانم ِدوست جون نمیتونم اینو بگم. به هر حال سعی میکنم کلاس ِکار رو حفظ کنم و بگم ببخشید. خانم ِدوست جون اگه ناراحت شدین ببخشید.

پی. اس5: دعا میکنم همیشه خوشبخت باشین و خوشبخت بمونین و تو زندگیتون موفق و پیروز و شاد باشین. خدایا خوشبختشون کن. خواهش میکنم خوشبختشون کن. کمکشون کن. نذار سختی بکشن.





*** این مطلب همون مطلبی هستش که 3 سال پیش دوست جون  همسرم و یکی از دوست های خوب وبلاگ نویسمون به مناسبت عقدمون تو وبلاگش گذاشت. هیچ وقت یادم نمیره تو اون دوران این مطلب برای من قوّت قلب بزرگی بود.

*** نمیدونم کار خوبی کردم یا نه؟ که بدون اجازه از مطلبش استفاده کردم!

*** خیلی دوست دارم که من هم یه روزی وبلاگم رو با بادا بادا مبارک بادی مخصوص اون آپ کنم.

*** دوست جون همسری: ما هم از فراموش شدن بدمون میاد. لطفا فراموشمون نکن.

*** 28 آذر، این روز قشنگ به یاد موندی رو به خودم و همسرم تبریک میگم.

نوشته شده در 90/09/26ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

و اين برف پريشان بر سر هر بام مي‌بارد!

نوشته شده در 90/09/13ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

آدم شود هر آنکه به اندازه نَمی     
گرید برای اشرف اولاد آدمی

این اشک ها چه معجزه ها که نمیکند     
بر هر دل شکستۀ آشفته ماتمی

سرمایۀ قیامت من گریه من است     
حتی به قطره ای و نه یا قدر شبنمی

کی میشود که جان بدهی قلب مرده را     
با آن دم خدایی عیسی بن مریمی

اصلا بعید نیست خدا را چه دیده ای     
جان میدهم برای تو آخر محرمی

آقا فدای نام شما نام کربلا     
هر دو شده بهانۀ هر گریه و غمی

قربان محتشم که چه زیبا سروده است     
بازاین چه شورش است که در خلق عالمی

حی علی البکاء که محرم رسیده است
وقت عزا و نوحه و ماتم رسیده است


*** شعر «سرمایه» از احسان بمانی

*** دوست دارم امسال محرم متفاوتی رو تجربه کنم.

نوشته شده در 90/09/05ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

به نظر ایرانی نمی آمد. فکر کنم روز آخرش بود و خداحافظی آخرش. همانطور که نگاهش به حرم بود داشت عقب عقب می رفت. چشمانش پر اشک شده بود. دست راستش را تا جایی که می توانست بالا برده بود و آرام آرام دست تکان می داد باز عقب عقب رفت، رو به حرم با چشمانی پر اشک دستش را به سمت دهانش برد، بوسه ای زد و به سمت حرم فرستاد و رفت...


***برای اولین بار دارم روز های بارانی مشهدالرضا(ع) را هم تجربه می کنم.

نوشته شده در 90/09/02ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |

همیشه حق با یکیه و یکی دیگه فکر می کنه که حق با اونه!!!!

نوشته شده در 90/08/28ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |


روبروی تو نشستم، غزلی شکل گرفت

                               چشم و هم چشمی من با تو شنیدن دارد


***به یاد ایّام خوش وصل...

نوشته شده در 90/08/24ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط جودیشرلی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت